تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

موسیقی فقط ریتم برای خالی کردن نیست؛(چــرتها پاره شوند!!)

 

 

یه جای امن و راحته         یه تکیه گاه مهربون

یه ســـر پناه مطمئن که      می شناسیمش هممون

اونجا لبهای بسته مون       با خنده پر ثمرمی شه

تو سایه ســارخلوتش        خستگیها به درمی شه

هیچ جای دنیا واسمون      مث خونه صمیمی نیست

با هیچکسی مثل خونه       دوستیامون قدیمی نیست

پشت دیوارهرخونه         یه حادثه منتظره

                           تا خلوت پاکمونو              به باغ رویا ببره  (شادروان ناصر عبدالهی)

 

 

ای همیشه از تـو زنده لحظه های رفته بر باد!

 

توضیح :D

الان که اینو اضافه می کنم بامداد شنبه بیست و پنجم است؛ این متن را به تاریخش نوشته بودم واز ارسالش صرفنظر کردم که ممکنه لارس و میلاد و... بهشون بربخوره و منظورم درست گرفته نشه که بعد از نامه لارس به سردبیـر ،شجاع شدم!!

 

سـلام....سلام.

میگم این ترانه ها چیه جدیداً اجرا می کنن جوونا؟ حالا اینها هیچ،پشت کرده ن به هر چی ادبیات و شعر و موسیقی و احساس.مثلاً خیلی جدیده؟رپه؟(رپ:زخم زبون) ... بلانسبتِ ترانه، تو هوارهاشون"کیت" ؟و خیسکیت" ؟میارن که مثلاً چی ازش بفهمیم؟باشه گوش نمی دم؛چشم! هرچی شوما که بهت برخورده،بگی.

اما حرفهامو می گم،اینها به روح آدم ضربه می زنه.مثل گوشه تیزحلبی کنسرو فاسد روحی ،شخصیت رو خراش می ده. ما بچه بودیم یوسف گم گشته باز آید به کنعان و... می خوندیم؛ بچه های امروزی از ؟(قصد توهین به خاص ندارم) میخونن. موسیقی نه تنها رو آدم که رو مجردات هم تاثیر داره و بنده به نوع ترانه و آهنگ اعتراض ندارم بلکه به این اعتراض دارم که چرا به عنوان شنونده مختار،نشستیم که هرچی خواستن تو ذهن و گوشمون فرو کنند؟آدم خودش نوع برخورد رو تعیین می کنه و ما اجازه داده ایم قومی سردرگم به ما توهین کنن. یعنی چه که هرکس اون سر دنیا یه چیزی خوند ما اداشو این ور تو خونه خودمون بخونیم/ بشنویم؟(منظورم کارهای سبُک و مغایر فرهنگمونه)تبلیغ کنیم کارهای بد برای بچه های معصومی که قبل از شناختن خودشون دنبال پیدا کردن الگویی برای تبعیتند.

متاسفانه صدا و سیما شده جلوه های ویژه برای پیران!!! همراه با چنتا خواننده نذر کرده تلویزیون!

شبکه سه شده شبکه پیامکــباز وفدراسیون گزارشگران ورزش...همه چی منهای خیلی از نیازهای جوان!

توی عصر ما نه نصیحت نه کتاب و نه اینترنت به اندازه موسیقی سریع الوصول مفهوم و جذاب نیست و متاسفانه در و پیکری هم براش نیست.خونه جای امنه.خونه جای قدکشیدن ماست. چرا باید غریبه ها بی اجازه بیان توش سرک بکشن؟مگه همیشه اعتراض نکرده ایم که نمی خوایم اجانب بابامون باشن؟حالا چرا احساساتمون شده کالای مشترک ؟!

مخالف سبکهای جدید موسیقی نیستم وگرنه الان که گوش نمی کردم!مخصوصاً این ترانه ضد 300 که خیلی هم علی آقا قشنگ خونده"همه ماها سربازهای زیر پرچمیم نمی ذاریم از ما بگه هر اجنبی"

 از این تورّج فقط هدفم اینه :دوست دارم پشت حرفهایی که با ضرب و ساز می شنوم،سواد و شعور باشه! ایرانی باشه و ابهت مردمشو حفظ کنه.نه کومه چین مشتی فحش و حرفهای نامفهوم و زننده.نباید بذاریم تو دهکده جهانی، زبان شیرین فارسی حتی بین خودمون مهجور بشه. دیگه باید یاد بگیریم قشنگ بگیم و قشنگ بشنویم .

 

*من اگه "زبان فارسی"بودم به خودمون چی می گفتم؟

 

لطفاً در صورت امکان و دوست داشتید ــ تا سال دیگه!!!ــ در جواب این سوال احساستونو برام بنویسید.

ممکنه بصورت مطلبی در جوانان امروز چاپ بشه پس رفقاهرچی بگید بر له تون استفاده خواهد شد!!

دعا می کنم سرانجام وعاقبتِ آرزوهاتونو تو خواب ببینید تا تو بیداری تصمیمات بهتر و شادتر بگیرید .

سال 87 براتون از 86 بهاریتر و بهتر باشه و اگه دلی شکستم،حرفی زدم و دلخوری پیش آوردم تو این مدت، هرجور راحتین بهم اطلاع بدین یا ازم بگذرید!من که از کسی کینه ندارم(حتی تو رضا!؟!!؟!!)

 

 

                                                                     بامداد روز چهارشنبه15 اسفند86   

     سوگند 

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:13 | لینک ثابت |


آخر خط

سلام بازم نوبت من شد - از کجا بگم ؟؟؟ از کی بگم ؟؟؟ امروز زدم به آهنگ های ترکی - وفاسیز یه آهنگ تقریبا" قدیمی از محزون - دلم بدجور گرفته - یکی گفت میخواد بره - الانم یکی دیگه اعلام کرده که ملت خدافظ - من دارم میرم ؟؟ کجا ؟؟ پس بقیه چی؟؟ اونایی که دوست دارن چی ؟؟ تکلیف اونا چیه ؟؟؟

احتمالا" به این چیزا فکر کردن - شایدم نکردن - مطمئنا" فکر نکردن - اگه فکر کرده بودند که نمیرفتن . میرفتن؟؟؟ شاید خسته شدند ؟؟ شاید دلیل دارند ولی .......

رقیبا ! من نمی گویم گل و باغ و بهار از من

بهار از تو ‘ گل از تو ‘ هر دو عالم از تو ‘ یار از من

مرا ای باغبان از داغ دل برگ و نوا باشد

چمن از تو ‘ گل از تو ‘ بلبل از تو ‘ لاله زار از من .......

اواااااااااااااااااا تو باز دوباره پرت پریدی ؟؟؟ مگه قرار نبود ساکت باشی و حرف نزنی ؟؟؟ مگه قرار نبود فقط سرت به کار خودت باشه و خودتو بزنی به نفهمی ؟؟؟ بازم قول و قرارتو فراموش کردی؟؟؟ شایدم از قصد فراموش کردی ؟؟؟ کدومش درسته ؟؟؟ تو که خودت لب مرزی چرا میگی آهای دوست من بمون - نرو - ااااااااا چرا بغض میکنی؟؟ حالا تقریبا" همه همین طور شدند - بعضیا راحت فراموش میشن - بعضیا حذف میشن - بعضیا تقلا میکنن و بعضیا عذاب میکشن - بعضیا میان - بعضیا هم مثل تو خودشونو کنار میکشن . دیگه رسم شده - آدما تاریخ مصرف دارن خوب . نکنه تو هم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟ خوب داد بکش - بزن همه چیزو بهم بریز - مگه اونا نتونستن تو رو بهم بریزن خوب تو هم همین کارو بکن ... چرا فقط بقیه ؟؟؟ خودتم خودتو داغون کن - مگه بده ؟؟؟ یه موقع به خودت بیا و ببین نه بابا هیشکی دیگه نیست - اون موقع بشین و ماتم بگیر - تو که داری میری خاطراتتو کجا میبری؟؟؟

برده است ‘ که ؟؟ یاری ‘ چه ؟؟ دل ‘ از دست که ؟؟ از دست من

خود دادیش دل ؟؟ نی ‘ چه شد ؟؟ بر بود ‘ چون ؟؟ با مکر و فن

کارش چه باشد ؟؟ دلبری ‘ دل از کسی برده ؟؟ بلی

از چند کس ؟؟ از یک جهان ‘ از چه قبیل ؟؟ از مرد و زن

جان می ستاند چشم او ؟؟ آری ‘ چه گه ؟؟ گاه نگه

دل می کشاند زلف او ؟؟ آری ‘ چگونه ؟؟ چون رسن

تندی کند ؟؟ آری ‘ کجا ؟؟ هر جا که باشد عاشقی

شور افکند ؟؟ آری ‘ چه گه ؟؟ هر گه که می گوید سخن

شیرین بود لعلش ؟؟ بلی ‘ بوسی تو او را ؟؟ کی توان ؟؟

در حسرتش چون میکنی ؟؟ جان می کنم چون کوهکن

در دل چه داری ؟؟ عقده ها ‘ از چه ؟؟ از آن زلف سیه

هرگز گشاید عقده ات ؟؟ آری ‘ چو بگشاید دهن

خواهی کشی او را ببر ؟؟ آری ‘ چه سان ؟؟ همچون قبا

از شوق آن چون می کنی ؟؟ پاره کنم ‘ چه ؟؟ پیرهن

فرصت تو ای ؟؟ آری منم ‘ ز اهل کجا ؟؟ شیرازیم

سودا چه داری ؟؟ عاشقی ‘ سودت چه ؟؟ رنجست و محن ......

با عرض معذرت خدمت نویسنده محترم مطلب ، نظرات این پست را باز می کنم...امیدوارم ناراحت نشوید...مدیر وبلاگ

سحر - ت - شهرضا


نوشته شده توسط سحر- شهرضا در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 13:47 | لینک ثابت |


یه چیزی تو مایه های ما!!!

 

 

یه چیز داره دور سرم می چرخه.... نه، نه...من دارم می چرخم...سرم گیج میره...وسط خیابون تاریکی شب..من دارم می چرخم!.......

این زبونه هی می چرخه یه چیز بپرونه دو دستی میگیرمش تا فرار نکنه! گاهی وقتا زندونی کردن سخته خیلی!..همه ی ورام دارن وول میخورن و دست به دست هم دادن تا........................... من بودم و تموم زندگی!

ببخشید...آقا...خانم......یه امضا!....... اینجا انگار سر همه شلوغه !  یه امضا .... نه زیاد...واااای که بد جوری اینجا................ بی خیال بابا....چه جوی!!!

همه چیز ساده شده!!!

وای که چقدر ساده! خیلی حتی ساده تر از امضای ساده ی تو!

تا اونجایی که یادم داشت وول میخورد  دور یادی! وای که چقدر اینورا حرف زدن آسونه مثل آب خوردن اما.... من تا حالا فکر میکردم آدم وقتی حرف میزنه زده و باید.... راستش تو ولایت ما که اینجوریه هرکی حرف زد دیگه نمی تونه از کنارش رد بشه!

کسی پیدا نشده هنوز به من یه امضا بده؟!.....اینقدرگرفتا ری؟!..

از وقتی از ولایتمون اومدم اینجا دیدم..... خیلی چیزا هست اما انگاری نیست.... خیلی چیزا گفته می شه ولی بعدا فراموش میشه....خیلی چیزا باید ولی نباید....... خیلی چیزا.......بود و نبودم داره لرز می گیره!

اما ولایت من با اینجا نه زیاد فقط یه قدم فاصله داره......!

اولین بار که اومدم اینجا نفس کشیدن آسون تر بود اخه....الان جوش واسه خودش وزنه برداری شده!!!

من....امضا......وایییییییییییییی..اه!!!    بابا کشتین من و یکی نیگا بندازه این تو.... بابا یه امضا!!!......مسخره!

تو ولایتی که من میشناختم همه بودن...اما حالا...هیچ کس نیست حتی اگه باشن!

دلم یه جنجال میخواد...یادش بخیر....ایـــــــــــــــــــش!

چن روز پیش یه مطلب نوشتم یه دو سه صفحه ای میشد! بدجوری زندونی شده بودن انگاری! سو از استفاده کردن به این می گن ها.... سو از استفاده...یادش به خیر!

آدم چقدر اینجا تنهاس...پس این همه کین؟!....چیکارن؟!...اینجا چرا اینجوریه؟!...یادش به خیر ولایت خودمون!!!

سیاوش داره میخونه...می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه ......

اما...... من هیچ کدوم از شما رو امروز نمیشناسم....منم و دیروز شما! من با هیچکدوم از شما کاری ندارم...من امروز رو فراموش کردم!...آخه.........دلم خواست همین!

پ.ن:  پیشگیری بهتر از درمان...خوش خیالی اینجور بهتر از بد خیالی اونجوری!....کامنتا با اجازه بسته!

 

پ.ن:  من؟..همین حنانه!.... اما ترجیحا ذبیح خان همین اسم وشهر بمونه تشکرات ابراز میداریم!

 

پ.ن: با عرض معذرت خدمت نویسنده محترم مطلب ، نظرات این پست را باز می کنم...امیدوارم ناراحت نشوید...مدیر وبلاگ

 


نوشته شده توسط پوپک- شیراز در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 0:22 | لینک ثابت |


بهاري ديگر آمده است...

سلام همراه عزيز....چه ميكني اين روزها؟؟در چه احوالي؟ هنوز هم مثل اون قديمها لبخند قشنگت رو به همه ارزوني ميكني؟؟؟هنوز هم با يه دنيا شور به دور و برت نگاه ميكني؟؟ ببينم تو هنوز هم زيبايي ها رو ميبيني و چشمت رو به روي هرچي بدي هست ميبندي؟؟؟ واي....نكنه يه وقتي، خدايي نكرده تو هم....؟؟؟نكنه تو هم....؟؟

نه، نه، اصلا بذار نگم....چون من بايد به يه چيزي ايمان داشته باشم: اينكه تو هميشه خوب ميموني....هميشه، شنيدي كه؟؟؟

اين روزا هم از اون روزاست ها.....از اون روزهايي كه من دوباره مست ميشم....مثل تو....مثل بقيه....و ما چقدر اين جور مواقع به هم شبيه ميشيم.....و چه عالمي داره شبيه تو بودن....ميدونستي؟؟؟؟

نازنين من، بهار دوباره آمد....بر اين باورم كه وقتي بهار ميرسد هيچ زمستاني تاب ماندن ندارد....بهار كه ميرسد زمستان همچون يك تبعيدي، چاره اي جز رفتن ندارد....بهار هيچ جايي درون خود براي سرما و يخزدگي و خمودي و كسالت باري زمستان ندارد...و بهار آنچنان با قدرت تمام رونمايي ميكند كه زمستان با همه ي عظمتش كم مي آورد و بار و بنديل ميبندد تا يك سال ديگر....

اصلا اعتقاد ندارم به اينكه به تقويم ها نميتوان اعتماد كرد و هيچ بهاري اگر دل تو بهاري نباشد معنا ندارد و اين روزها بهار هم ديگر بهار نيست.....نازنين، من به اين حرفها اعتقاد ندارم!!! بهار كه بيايد دل تو هم خواه ناخواه بهاري ميشود....غم و غصه هاي دل تو هم با آمدن بهار، مثل زمستان مجبور ميشوند رخت بربندند....غم و غصه ها ميروند....و تا زماني كه تو به انها اجازه ي ورود ندهي ديگر حق آمدن ندارند....

هركجا كه هستي، همين الان دريچه اي به بيرون باز كن....حتي اگر اين در رو به شهري آلوده و سر و صداهايي وحشتناك باز ميشود ولي تو اين كار را بكن....آنوقت خواهي ديد كه اينبار آسمان آبي تز از هميشه است..با وجود همه ي دودي كه شايد باشد ولي آبي تر بودن ان را حس ميكني....

همراه عزيزم....بيا براي يكبار هم كه شده، فقط براي همين يك بار، به خاطر من، يا شايد هم به خاطر خودت، به جاي دامن زدن به حرفهاي نوميد كننده و تقويت ياس در دلت، در را به روي زيبايي باز كن....فقط زيبايي...بيا باور كن كه اين بهار فقط به خاطر تو آمده است...به خاطر تو كه وجودت سرشار از بهار است....بيا و همين يك بار را باور كن كه خورشيد، همين امروز به خاطر تو طلوع كرد...فقط به خاطر تو...و با اين حس زيبا روزت را قشنگ كن....

بگذار زمستان قلب تو هم چاره اي جز ترك آشيانه اش نداشته باشد.....نازنينم، به حرمت تمامي روزهاي قشنگي كه داشته اي از همين لحظه تو هم بهاري شو....

 

پ.ن: من اينجا رو خيلي دوست دارم....فكر ميكنم محيط آروم و خوبي ميتونه باشه....اگر همه براي به وجود آوردن همچنين جوي كمك كنيم....

پ.ن: سال نو بر همه ي شما عزيزان مبارك....


نوشته شده توسط دختر خورشید- تهران در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 11:31 | لینک ثابت |


نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار

                                                 بسم الله الرحمن الرحيم

باز هم در پايان سال ديگر هستيم و در شرف اغاز سال نوي ديگر....يك سال ديگر از عمرمان گذشت...سالي كه براي ما پر از شادي ها و غم ها بود...سالي كه خاطرات تلخ و شيرين زيادي  را برايمان به همراه داشت...و اكنون ما مانده ايم و سايه اي از سال 86 و خاطرات و لحظات تكرار نشدني ان....خلقت خداوند چه زيباست و تكاملي....جورچيني كه در پايان هر سال كامل مي شود و زيباترين طرح را در منظر ما ادميان قرار ميدهد...به سراغ همان سال ۸۶ برويم بهتر است زيرا كه سخن گفتن از قدرت خداوند و نظم وي براي فردي چون من سخت ترين كار ميباشد....نميدانم سال 86 براي شما چگونه بود اما براي من كه پر مشغله ترين سال عمرم بود....از همان روزهاي اول سال 86 تا همين اواخر ان اتفاقات زيادي براي من افتادند.... سال ۸۶ را ميتوان نقطه عطفي در روابط بين ما بچه هاي وبلاگ دانست...رابطه هائي كه قطع شدند ... رابطه هائي كه بوجود امدند و مهمتر از ان رابطه هائي كه محكمتر شدند....قصد تكرار مكررات را ندارم...اما دوستان فلسفه نوروز يعني نو شدن و تجديد نظر و دور ريختن كينه هاي قديمي مي باشد...نوروز يعني نو شدن ...يعني غبار كينه را از قلب زدودن و قلب را به رنگ خوش رنگ مهرباني در اوردن..نوروز يعني نزديكي و وحدت...يعني با هم شدن...ما ايرانيان از قديم الايام سنت هاي حسنه و نيكوي زيادي داشته ايم...سنت هاي كه پيام اصلي شان مهرباني وحدت گذشت و بخشش بوده است...ياد دوستاني كه با ما بوده اند و اكنون ديگر در كنارمان نيستند به خير...ياد مادربزرگ شنل قرمزي  با ان مطالب طنز قشنگش...ياد شنل قرمزي با ان نوشته هاي جالبش...ياد سعيد از اباده و زحمت هاي زيادش...ياد ايسان و دل نازكش...ياد شكوفه خوش قلب...ياد وروجك خوبمان..ياد سحر و دل مهربانش و ياد خيلي هاي ديگر كه اميدوارم در نظر خود تجديد نظر كرده و بار ديگر به ميان ما بازگردند...

دوستان خوبم صحبتي با شما دارم نه به عنوان مدير وبلاگ بلكه به عنوان يك دوست، يك برادر و يا هر چه دوست داريد صدايم كنيد...:

رضا اولادي: دوستان امروز ميخواهم اعترافي بكنم....من از همان اول كه مديريت را قبول كردم تنها و تنها دو هدف داشتم: ۱- ساماندهي امور وبلاگ -۲- اعطاي مديريت به صاحب اصلي و سازنده و ابداعگر اين وبلاگ رضا اولادي..اما متاسفانه رضا از قبول دوباره مديريت سر باز زد...من از وي تقاضا دارم همچنان در كنار ما باشد و به من كمك كند.

سعيد: سعيد جانم سلام...تو خودت بهتر از همه اين بچه ها ميداني رابطه بين من و تو چگونه است.. من و تو برادريم و لا غير ...از تو هم مثل رضا تقلضا دارم كمكم كني تا بهتر بتوانم اين وبلاگ را اداره كنم.

عليرضا : دوست خوبم هر انساني در برهه اي از زمان دچار اشتباه مي شود ...من يا تو فرقي ندارد انسان جايز الخطاست...اما چه خوب است هر كسي بعد از اشتباه به خود ايد و در صدد جبران مافات بر ايد ...من و تو هر دو اشتباه كرديم...پس بيا دوباره با هم باشيم و طرحي نو دراندازيم.

سحر-ت: و اما خواهر خوبم سحر ...تو كه تصميم نداري تنهام بذاري؟...مي دوني چقدر بهت احتياج دارم كه؟...از تو خيلي انتظار دارم سحر خيلي.

سوگند: گرچه دو تا كار بهم سپردي و نتونستم درست و حسابي انجامشون بدم اما باور كن من تمام سعي ام رو كردم اما تا حالا كه نشده..از تو خيلي ممنونم...تو يكي از پركارترين نويسنده هاي اين وبلاگ بودي ..اي ول سوگند اي ول.

Restless: تو هم در سخت ترین شرایط در کنارم بودی و کمکم کردی...از تو هم خیلی ممنونم...همین طوری ادامه بدی خیلی خوبه.

پوپک: بچه ها میدونید این پوپک کیه؟...نه نمیدونید...خودش بگه خیلی بهتره...اما خیلی خیلی نسبت به من لطف داشته ...خیلی گلی... خیلی...امدوارم هر جا که باشی موفق باشی.

رویا: یه بار مطلب نوشت و روز بعدش بهم گفت حذف کنم...گرچه ناراحتم کردی اما هنوز هم خیلی قبولت دارم خیلی...نوشته عیدانت هم که خیلی قشنگ بود...اعتقادات و تفکراتت خیلی برام جالبه.

ارمغان زمان فشمی:   یه بار مطلب نوشتی و دیگر هیچ ..البته بهت حق میدم...با اون همه مشغله کاری حق داری...اما یادت باشه تمام افراد اینجا خواننده گزارش و مطالب تو هستند.

مجید شجاعی: شما هم  یه بار مطلب نوشتی و دیگر هیچ...اما شما هم مثل خانم زمان فشمی...محبوب بچه ها.

معلوم و مجهول: هر دوتا ئیتون اصلا به ما سر نزدید و اگه هم سر زدید سالی یه بار بوده...دوستان خوبم اینجا محل جمع شدن خوانندگان صفحه شماست ...بیشتر توجه کنید.

و خیلی از دوستان خوب دیگه که به ما کمک کردن ..افرادی همچون محسن از ابهر.. مهدیس..نیلو..حسین زینتی..دختر خورشید..معصومه رحیمی..شکوفه..مسعود پوریای عزیز..ساقی و......

دوستان... سال جدید است پس بیائید نو باشیم و چیزهائی را که ویران کرده ایم را از نو بسازیم..با هم باشیم... از همه شما عالجزانه تقاضا دارم کمک کنید تا این وبلاگ را زنده نگه داریم..گذشته ها گذشته و اکنون اینده پیش روی ماست که میتوانیم ان را بهتر بسازیم...دست برادری به یکدیگر داده و در کنار هم این وبلاگ را به جائی که مستحق ان است برسانیم...امیدوارم سال ۸۷ سالی توام با خوشی ، همراه با شادی و پر از موفقیت و ترقی و کسب مدارج بالا برای تمام شما دوستان عزیز باشد.

                         با امید به اتحاد همه ما ...سال نو مبارک

اغاز سال ۱۳۸۷ خورشیدی و فرارسیدن عید باستانی نوروز بر تمام شما دوستان و بر تما ایرانیان با غیرت مبارکباد.

 

موفق باشید.....یا علی

ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر


نوشته شده توسط مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 16:58 | لینک ثابت |


عیدانه
                                                                             

          ا گه  دستم  برسه  به آسمون          با   ستاره ها   قیامت   می کنم 

          نمی زارم کسی عاشق نباشه          ماه رو بین همه قسمت می کنم

                                                      

                                              

                 آغاز سال 1387  ساعت 19/18/9 روز پنجشنبه  

 

                                            

         سلام سلام سلام بهار خانم  تولدت مبارک

                            

 چقدر خوبه این روزا با آدمهای خوش برخورد و خوب برخورد کنیم و کلی انرژی

 

مثبت ازشون عیدی بگیریم

 

امروز توی اتوبوس  مسیر خیابون ولی عصر کمی شلوغ بود  با 2 تا خانم دیگه بحث

 

 ۳ نفره ای رو شروع کردیم  . یکشون ظاهرا صدا سیما کار داشت یکی دیگه هم

 

دانشجو بود. کلی بحث درباره دین و جامعه و مردم و ... کردیم و کلی کیف از این هم

 

صحبتی . موقع خداحافظی هم یکیشون به ما دو تای دیگه دستمال سبز متبرک به

 

 ضریح( کربلا) رو داد . خانمی با ظاهر آروم که با شیرینی کلامش برام قشنگترین

 

خاطره رو از یه روز قبل از عید تو دفتر خاطراتم نوشت .

 

راستی یه اس ام اس جاالب:  استادم برام تبریک عید فرستاده .جالب نیست؟ یه استاد دانشگاه برا دانشجوش تبریک عید بفرسته  

1-   کلی شرمنده شدم چون میخواستم زود تر بفرستم گفتم بزارم درست روز عید که با پیش دستی استاد ضایع شدم 

2-   داشته باشین اعتبار و جاه و مقام رو . کیف کن دلت بسوزه استاد دانشگام برام تبریک عید فرستاده( استاد خانم بوده آی چشمات چپ نشه ) 

 

به خدا که سال ها میگذره .  بیاین کمی آدم بشیم

  

ارزش نداره زیر آب بزنیم،  اذیت کنیم، ناراحت کنیم،  دل برنجونیم ،

 

آبرو ببریم، خلاصه عقده ای بازی در بیاریم

 

 

         چشم رو هم بزاری بهار آخرت شده  و تموم می شی 

 

 

دعای اول سال :   خدایا کمکون کن با دیگران اون جوری رفتار کنیم که دوست داریم با ما رفتار کنن.

 

دعای سال تحویل:  خدایا خودت میدونی چی به چیه  خودت یه کاری کن

 

بابا مامانا ، جوونا چشم به دهان شما دارن

 

جوونا  ، بابا مامانا چشم به معرفت و غیرت شما دارن

 

همدیگر رو نا امید نکنیم

 

                                  بهاری و سبز باشین عیدتون مبارک

                                                                  

راستی من عیدی می خوام  خدا جون  یادت نره ها                                    

 


نوشته شده توسط رویا - تهران در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:40 | لینک ثابت |



                           بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان:

میخواستم این بار در مورد عید و ایام نوروز بنویسم اما متاسفانه اش اونقدر شور شده که از عید نوشتن رو بندازم یه هفته دیگه خیلی بهتره...تصمیم داریم تغییرات اساسی در این وبلاگ انجام دهیم و در مرحله اول تمام افرادی که اسامی انها در قسمت نویسندگان وبلاگ امده است اما تاکنون هیچ مطلبی ننوشته اند از قسمت نویسندگان حذف خواهد شد...اگر هم کسی یا فردی علاقه دارد در این وبلاگ  مطلب بنویسد درخواست دهد تا اسمش اضافه شود...به نظر من شش - هفت تا نوسنده خوب خیلی بهتر از ۲۰ نویسنده بی خیاله که فقط شدن یه سیاهی لشکر و بس...میدونم با این کارم به دشمنانم اضافه میشه اما مجبورم این کار رو بکنم...هر کی هم از دستم ناراحت میشه من رو ببخشه...تا پایان سال منتظر خبرهای جدید باشید... از سعید خان هم بابت بذل توجه شون ممنونم و حق رو بهشون میدم...خودم هم خیلی کم کاری کردم از همه تون معذرت خواهی می کنم...موفق باشید...یا علی

مدیر کنونی وبلاگ: ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر


نوشته شده توسط مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 11:41 | لینک ثابت |


اربعين از رازهاي هستي

          

                               اربعين از رازهای هستی

 خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى ‏هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب  ملكه  معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى ‏شود. در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، از اين نمونه هاست.آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند  چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »

پيامبر حکيم (ص) فرمود:« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص داشته باشد چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏ سازد.»صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح  آمده است:ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک. به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."

                  

 

                               اربعين در فرهنگ عاشورا 

 در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود  بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و  باران اشکبار  چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

                              

                                       نخستين اربعين

در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.

جابر بن عبدالله انصاری صحابه ای والا مقام است در میان خیل عشاق امام حسین (ع) و برای او فخر مباهات او همین مدال افتخار کافیست که نخستین زائر قبر امام حسین (ع) اوست و هنگامه این وصال نیز چهلمین روز شهادت شهدای کربلاست.

عطیه عوفی می گوید:به همراه جابر برای زیارت امام حسین(ع) از مدینه خارج شدیم.هنگامی که به کربلا رسیدیم جابر کنار فرات رفت و غسل نمود و جامعه ای به تن کرد و بدن خود را معطر نمود.قدم از قدم بر نمی داشت مگر آنکه ذکر خدا می گفت.هنگامی که به کنار قبر مطهر رسیدیم خطاب به من گفت که:دست مرا بر روی قبر بگذار.من نیز این کار را نمودم.در این هنگام غش کرد و به روی قبر افتاد.مقداری آب بر رویش زدم هنگامی که به هوش آمد سه بار ترنم نمود:یا حسین.یا حسین.یا حسین...

 

                              امام حسین بن علی علیه السّلام فرمود:

چشمان هر کس که در مصیبتهای ما قطره ای اشک بریزد، خداوند او را در بهشت جای می دهد.

   

        


نوشته شده توسط محسن - ابهر در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 17:7 | لینک ثابت |


برای سومین دیدار، بعد از سلام چی بگم؟

       جـ ـشـ ـن قـ ـرتــ ـی!

مهم نیست که کجام و چطوری دارم می نویسم مگه نه؟ پس می رم سراغ مجله.وقتی درباره سپندارمذگان خوندم خیلی خوشحال شدم .هم گزارش ارمغان.و هم جواب بچه هایی که شرکت داشتند.

پریروز با یکی از همکلاسیهای دانشگاه قرارددر!داشتم.تو ترمینال منتظرش بودیم هم من و هم متصدی باجه بلیط و هم راننده!...ولی خانم تخلف کرد و جای هشت صبح ،هشت وبیست دقیقه زنگ زد که من دم در ترمینالم. و همون لحظه اون آقای متصدی، سالن رو گذاشته بود رو سرش؛همینطور فامیلیمو داد می زد که برم سوار شم،ساعت حرکته.رفتم آروم بهش گفتم دندون رو جگر بذارین .اگه می شه یه چند دیقه صبرکنین تا دوستم بیادش.مثلاً گفت باشه.اما تا من رفتم بیرون که فروغو پیدا کنم جلو جفت چشمم ماشینه رفتش!!

حالا ربط این صحبتها به ولنتاین و عشق و اسپندارمذ چیه؟می گم. فروغ که اومد یه جعبه خوشگل دستش دیدم. این دوستمون دختر باذوقیه که روز قبلش هم ازتلویزیون شبکه خودی،اونو با لباس محلی دیده بودم که کاپهای قهرمانی و الواح تقدیر،به بانوان قهرمان پتروشیمی های ماهشهر میداد. بچه خفنی که با آرایش جدیدش برای یک لحظه کپ کردم!بیچاره تند راه می رفت و من با کفش پاشنه میخی آروم دنبالش کشیده می شدم.داد زد"نگهش داشتی؟" گفتم "آره"

"پس زود باش حالا می ره"

"نه بابا ما اولین نفریم"

ایستاد و نگام کرد که مگه تازه نگفتی داره میره زود خودتو برسون؟!

"آره، اون یکی که پیش پات رفت؛ برای ساعت ده و نیم منتظر می شیم دیگه!!"

همون زمان انتظار موقعیتی پیش آورد که درباره ولنتاین و سپندار گپ بزنیم. اون جعبه نازتو دستش پر بود از قلب و هدیه برای کسی که دوست پسر دوستش بود و تمام این کارهای زیبا رو فروغ براش درست کرده بود.

گفتم" ولنتاین که گذشت"

"اما ما با ولنتاین حال نمی کنیم. ایرانی یم و هر سال توسپندار جشن می گیریم"

خیلی از حرفش خوشم اومد و تعجب کردم.گفتم حرفهات ضد و نقیضه.یه بار می گی تنها ملاک ازدواجت کسیه که اقامتت تو یه کشور اروپایی رو اوکی کنه و حالا...

بلند خندید که خیلی ها اینو می گن.اما من ایرانی ام و هرجای دنیا که باشم فرهنگمو حفظ می کنم. اگه عشق رفتن به خارج دارم به این معنی نیست که از وطنم بدم میاد فقط بابام می گه محاله تنها بذارم بری اون ور آب!منم دوست دارم آدمهایی که از تلویزیونها و شبکه ها می بینم رو از نزدیک ببینم.حرف زدنشون.زندگی کردنشون...با اصالت خودم نه با خودفروشی فرهنگ اصیلمون...

داشتیم پفک می خوردیم و حرف می زدیم ؛ دوتا سرباز بیچاره که دست یکیشون به کیف قاپی که تازه از دادگاه برمی گشت،بند شده بود،اومدند روبروم نشستن. دزد نگو بلا بگو!اونقدر ورجه وورجه می کرد که دست اون سرباز فقط بالا و پایین می شد.رفیق دیگه از جاش بلند شد و با التماس و خواهش تکرار کنان گفت"تورو هرکی دوست داری آروم بگیر.خداشاهده برامون مسئولیت داره. بشین سرجات تا مارو نفرستاده ن حلفدونی به جات!"

سالن خلوت شده بود و حوصله مادوتا هم سرریز.بلند شدیم گشتی بزنیم که بلیط فروشه گفت دیر نکنین اینم بره جا بمونین!

                                                            ***

قبول دارین می شه هر لحظه ولنتاین داشت؟ حتی مهم نیست شخص مقابلت هم کی باشه.میشه هدیه اسپندار رو هم قلب درست نکرد و همونجور که سابق بر این تو جشن سالانه ازدواج جمشید هم رسم بود، گل هدیه داد. واز محبت خارها گل می شوند را باور کرد.کافی نیست تصورکنیم یک مرد بانیّـتی! به زن هدیه بدهد "فقط"، یا یک زن به مرد ،یا دو همجنس به هم، کلامی،پیامی ،قلبی بدهند،بلکه فکرها را بشوییم که قرار است در روزی یک حس بدرخشد و شهابی ازعاطفه هبوط کند توی چشمهایی که شاید حتی اول بار دیده می شوند،یا مال غریبه ای باشد که تا ابد غریبه بماند.قدرهم را دانستن و سمبلی را در یک روز نشان عالم دادن...اینها همه پیام اسپندارگان است.

ناراحت نیستم کسانی که برام پیغام بنام ولنتاین دادند و اسپندارمذ فراموش شد و انتظارم تا الان طولانی؛که خوشحالم پیشاپیش در روز ولنتاین سپندارمذگان مقدمه چینی شد که یاد "دوست داشتن " بیافتم و اسپندارامسال با گزارش ارمغان شکوه دوره هخا را در دلم زنده کند!

ولنتاین یا به طعنه نمکین استادمون"جشن قرتی!!" تلنگریست برای دوختن عدد29 بهمن تقویم دل به سه حرف از احساس، و تن کردن پیرهنی از شوق پاک با زر بفت انتظاری که شاید برای کسی که بابا نداره،مامان نداره...عزیزش کنارش نیست که بهش هدیه بده کشنده است.

                                                          ***

وقتی می رفتیم به فروغ گفتم"بازم پفک می خوری؟"

گفت"نه،اینقدر که چیپس و شوکلات خوردیم دارم می ترکم"

بسته پفک رو برداشتم رفتم طرف سربازها و بهشون تعارف کردم.برق چشمای اون جوون پر ازشرم بود(اوه!) و...توی خاطرم موند.همانطور که شاید روزی اوهم به یاد بیاره دختری در شهر محل خدمتش ،روز بیست و نهم بهمن هشتاد و شش به او پفک تعارف کرده بود!

سوگند ـ ماهشهر

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:11 | لینک ثابت |


پروردگارااااااااااااااااااااااا

 

سلاممممممممممممممممممممم بر دوستان عزیز و گلم . خوب چی بنویسم ؟؟؟ اگر انتظار دارید در مورد 22 بهمن بنویسم سخت در اشتباهید - چون نه خوشم میاد و نه حوصلشو دارم - چیه سالی 10 روز تن یه مشت آدم را توی گور می لرزونن که مثلا" چی؟؟؟ شق القمر که نکردند. والا گناهه - خوب هر کی یه اشتباهی کرد باید تا ابد عذابش داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم . اول یه گله از مدیر عزیزم داداش ذبیح دارم : پسر بد چرا منو سرکار میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟ دوم یه تشکر اساسی از نرگس خانم گلم که این وسطشده واسطه ی من و ذبیح - نرگس جان انشاالله بتونم جبران کنم عزیزم.

سوم یه تشکر ویژه و عذرخواهی از حنانه ی عزیزم که خیلی اذیتش کردم - حنا جون منو ببخش عزیزم . و در آخرم از همه ی شما عزیزانی که منت میزارید و منو تحمل میکنید .

هر چی فکر کردم چی بنویسم چیزی به ذهنم نیومد ولی یه تیکه از مناجات یه عاشق را با پروردگارش مینویسم - آمیدوارم خوشتون بیاد و امیدوارم که همگی ماها پاکی و زلالی این عاشق را داشته باشیم :

 

پروردگارا- باشد این شمعی که برافروخته ام - نور بپراکند

و آن گاه که در سختی ها تصمیم میگیرم - روشن ام کند

باشد که آتش برافروزد

تا بتوانی - نخوت - غرور و ناپاکی ام را بسوزانی

باشد که شعله برافروزد

تا بتوانی قلبم را گرم سازی و عشق ورزیدن را به من بیاموزی

نمیتوانم دیر زمانی در کلیسای تو بمانم - اما با گذاردن این شمع - بخشی از من در اینجا می ماند . بگذار نیایش ام را بر کردارهای امروزم تعمیم دهم .

آمین - آمین - آمین ........

 

 

 

سحر - ت و نرگس


نوشته شده توسط سحر- شهرضا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 9:42 | لینک ثابت |